تبليغاتX
تا تماشاي خدا

تا تماشاي خدا

یه روز یه صدا .....منو کشوند سوی خدا

بغض دل نيست ......به جز يك سفر روحاني

 

موذن داره اذان مي گه.بايد برم...بايد برم وضو بگيرم....

وضو كه گرفتم....بي اراده صلواتي مي فرستم....اره خداجون

چه ذكر زيبا وروح نوازي.........

مثل همون الله اكبر كه خودت رو صدا مي زنيم....خوب با ذكر صلوات هم

با رسولت حرف مي زنيم......

 

حضرت رسول اكرم(ص) وقتي به معراج رفت.به اسمان چهارم كه رسيد

ملكي راديد كه هزار انگشت داشت.پيامبر پرسيد:وظيفه شما چيست؟

گفت من قطرات باران را مي شمارم.

حضرت پرسيد:ايا تا به حال درشمردن اشتباه كرده اي؟

ان ملك گفت نه.

وسپس فرمود من فقط در يك جا در شمردن اشتباه مي كنم . وان وقتي است

كه اهل زمين بر شما واهل بيت شماصلوات مي فرستند.ومن از شمردن ثواب

ان عاجزم.......

 

چون ميسر نيست بر من كام او

عشق بازي مي كنم با نام او

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 18:48  توسط خودم  | 

 

سلام........

خدا جون من دوباره دلم گرفته امدم پيشت باز درد دل كنم ميخام بگم من وقتي به سجده ميرم

احساس ميكنم يه دنيا حرف باتودارم ودلم ميخواد در همون حال دور از همه نگاهها صدهاباربگم

خداياتوبرترازهمه اي ومن خيلي دوستت دارم پس خدا جون پيش خودت ميام ودرد دل ميكنم تا


يه موقع به كسي حسادت نكنم ويه موقع عصباني نشم ويه وقت نخوام حق كسي رابگيرم وفكركنم كاربزرگي كردم

خداياكمكمان كن تا پيش خودمون نقشه گول زدن كسي رانكشيم.
وخلاصه كمك كن يك عالمه ارزوهاي دست نيافتني نداشته باشيم.

قانع باشيم شكر همين نعمت هايي كه دادي به جا بياوريم..
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:34  توسط خودم  | 

اززبان يك مرده خيلي دلم ميخواست يه سر به خونه بزنم خيلي گرسنه وتشنه بودم نميدونم چراهيچكس به من سر نميزد ديگه خيلي داشتم عذاب ميكشيدم تااينكه يك روز يه فرشته اومد منابرد به خونه قبليم دلم برا همسرم ودخترم خيلي تنگ شده بود رفتم خونه ديدم همسرم داره سر سجاده نماز ميخونه از در خونه رفتم تو اما وسائل منزل عوض شده بود ديگه از اون تجملات قبلي خبري نبود اونا تقريباهمه كساني را كه از من طلبكار بودند ومن پولشون را به ربا خورده بودم را راضي كرده بودند حالا ديگه گرسنه نبودم برگشتم وديدم كه از عذابهاي عالم برزخ خبري نيست... زندگي چيست خون دل خوردن زير ديوار ارزو....مردن
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:37  توسط خودم  | 


قسمت سوم


هر چه ملائكه درادم بادقت نگاه ميكردندنميدانستند اين مجموعه چيست تاابليس پرنيرنگ دوراوچرخيداوانسان راتنها


ازيك بعدمينگريست وعظمت روحي وي راناديده ميگرفت وقتي شيطان درجسم انسان ميگشت هرقسمتي


راشناخت به جز دل وندانست كه ان چيست هرچه كوشيدداخل شودراه نيافت باخودگفت هر چه ديدم اسان بود


مشكل اين جاست گرازبشربه من اسيبي رسد از همين دل است واگر خداسروكاري با اين انسان داشته


باشديا چيزي رادران قرارداده باشد محل همين دل است ابليس را چون در دل انسان اجازه ورود ندادندمردودهمه


جهان شد  ملائكه بار ديگرازخداپرسيدنداين عالمي كه تو از مشتي خاك افريدي وما را محرم اين واقعه نساختي چه


خواهدبود خداوند عزيز به فرشتگان خطاب كرد سوره بقره ايه 30  من در زمين براي خودجانشيني ميافرينم اما هنوز


كارم تمام نشده اين چه راكه ميبينيد جسم اوست ومنزل اوست  وقتي از روح خودم در او دميدم وبه اوخلافت دادم


وجانشين خودساختم همگي بايد اوراسجده كنيد


واين چنين بود كه انسان اشرف مخلوقات خداشد


والسلام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:30  توسط خودم  | 

 


قسمت دوم

سپس خداوندبه ميكاييل بفرمودتوبرواونيزبرفت اين بار نيزخاك سوگند داد اسرافيل رابفرمودتوبرواورفت وخاك دوباره

سوگند داد  اين بار خداوند عزراييل رابفرمودتوبرو واگر با ميل ورغبت راضي نشد بااجبار وزورمشتي خاك بردار وبياور

عزراييل چنين كرد همگي ملائكه در ان حالت تعجب كردند خداوند گفت شما چه ميدانيد كه با اين مشت خاك از ازل

تا ابد چه كارها در پيش است  ملائكه پرسيدند مگر ماشماراعبادت نميكرديم گفت درست ميگوييد اما سرو كار شما

باعشق نبوده شما ازخلقت بشر چه ميدانيد  چند روز صبركنيد تا بااين مشت خاك هنرنمايي كنم وشماجلوه هاي

گوناگون ونقشهاي رنگارنگ درايينه افرينش انسان ببينيد  پس خاك انسان راباباراني ازابررحمتش گل كردوبادست

خودازان گل دل افريدفرشتگان باتعجب نگاه ميكردند كه خداوندبلندمرتبه خودچهل شبانه روزدراب وگل انسان تصرف

ميبرددل رابانظر لطف وعناعت خودپرورش ميدادوبه ملائكه گفت شمادرگل توجه نكنيد دردل بنگريدهمچنين چهل

  هزارشبانه روزقالب انسان ميان مكه وطائف افتاده بودوخداوندخودازگوهر دل مراقبت ميكرد

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:5  توسط خودم  | 


افرينش انسان


اثري از يكي ازعرفاي قرن هفتم با توجه به ايات قران

خداوندميخواست موجودي بيافريند كه هم جنبه جسماني داشته باشد وهم جنبه روحاني

هم عشق خدايي داشته باشد وهم علم تابتواندبارامانت الاهي رابه دوش كشد خداوند

چون موجودات مختلفي را افريددرساختن انهاازوسيله وواسطه اي استفاده كردوقتي نوبت       

به افرينش انسان شد0سوره ص ايه71 0گفت وجودبشر راخودم بي هيچ واسطه اي ميسازم

زيراگنج شناخت ومعرفت خودراوعشق رادروجود اوقرارميدهم وازروح خودم دراوميدمم پس جبرييل

رابفرمودبروازروي زمين يك مشت خاك بردار وبياور جبرييل برفت خواست مشتي خاك بردارد خاك

سوگنددادمن تحمل رسيدن به مقام قرب ونزديكي خداوندراندارم جبرييل چون ذكر سوگند شنيدبه

حضرت بازگشت گفت خداوندا توداناتري خاك تن درنميدهد


+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:10  توسط خودم  | 

 

يا حي يا قيوم

سلام خدا جون

من دوباره اومدم سفره دلما اين جاوا كنم وبرم

خدا جون ديدي بعضي وقتا ادم از كاراي بعضيا چقدردلش ميگيره

ادم ميخوادبهشون بگه كه يه روزي ارزوميكنيد زمان به عقب برگرده

تا بتونيد كاراتون را جبران كنيد اما چه فايده اونا  فقط به خودشون فكر

ميكنند وشايد يه روزي بفهمند كه ديگه خيلي دير شده اخه چرا اونا

اينقدر غافلند چه دلهاي سنگي دارند كاراشون را كه ميبينم چشام پرازا

اشك ميشه امانميخوام كسي اشكاما ببينه مجبورم يواشكي اشكامابا

گوشه چادرم پاك كنم ياپلكام رابه هم نزنم تا اشكام خشك بشه ونريزه


اشك در چشمان وبغضم در گلوست

گفتگو از مرگ انسانيت است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:58  توسط خودم  | 

سلام....

براي خوب بودن راه خيلي دشواره ازادي ها خيلي محدوده براي همين خيلي ها اين راه سخت رو انتخاب نمي كنند غافل از اين كه كافيه ما پا تو اين راه بذاريم چند قدم اول رو برداريم وبگيم خدايا قبولم كن اون وخت خودش دستمون رو مي گيره ومي بره بعد كه به پشت سرت نگاه مي كني خودتم باورت نمي شه كه اين راه رو اومدي اونجاست كه مي فهمي پشت سر گذاشتن اين جاده كار تو تنها نبوده حالا بغضت مي شكنه ودلت

مي خوادتو خلوت اشك بريزي وسبك بشي.........

حالا افتخار مي كني كه تو رو پذيرفته وبعد به راهت ادامه مي دي.......

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:40  توسط خودم  | 

دوست دارم بانگاهي به افق درقنوت قلبم فاصله ام تا به خدا هيچ شود....

 

 


 

 

خدا جون دوباره سلام...

 

يكي از بنده هاي خوبت پرسيد بود خدا رو چطوري معنا مي كني؟

مي خوام بگم معناي تو برام يه دوسته. دوستي كه همه ي زندگي مون از بركت وجود خودته.

همون دوستي كه خوب باشيم يا بد رهامون نمي كني به درد دلامون گوش مي دي وهيچ گله اي نداري.

رازهامون رو فاش نمي كني ومنتظري چه چيزاي خوبي ازت مي خوايم كه بهمون بدي بدون هيچ چشم داشتي

خوب حالا چرابعضي با داشتن همچين دوستي فكر مي كنند كه تنهاند.

به خودش قسم اگه ادم واقعا بره در خونش رو بزنه هيچ وقت دست رد به سينه ات نمي ذاره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط خودم  | 

 

خدا جو ن سلا م....

 

امروزمثل روزهاي ديگه بدجوري دلم گرفته اخه بعضي روزهاازخودم بدم مياد اخه چقدرغيبت چقدردروغ

 

خداجون ولي خودت ميدوني كه من نمي خوام بدباشم ايناازروي نادونيه خداجون خودت چهره واقعي مارا

 

ميبيني......

 

خداي من امروزازتوهيچي نمي خام امروزمي خام به خا طراون چيزهاي كه به من دادي ازتوتشكركنم اره اخه

 

ما كه نبا يداينقدر ناسپاس باشيم .اين همه خوبي به ما دادي وما هواسمون نيست فقط بلديم تو مشكلات

 

صدات كنيم اخه اين كه نشد بندگي اخه خداجون  چرا اين قدر مهربوني كه حتي كساني را كه هم دوستت

 

ندارن دوست داري پس دارم سعي مي كنم بنده خوبي برات باشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:6  توسط خودم  |